تبليغاتX
رویـــــــــــــای زیبـــــــــــای مــن



تـــوی قانــون  جــدایــی  بــی تو خنده غدقــن شد

رفتی .هــق هــق گــریــه    از تـــو تنــها سهــــم من شد

رفتــــی بــی تـــو بــریــدم از همه  عالــمو ادم

بقیـــه عمـــرم بــی تــو  مــن به بــاد گریـــه دادم

رفتی وگرفتنش از مـــن رفتنــتــ هرچــی که داشتـــم

کاشکــی بودی وقت گریـــه  سررو شونه هات میزارم

حالا که نیـــستی و ببینـــی  بـــی تو سرد روزگارم

مث محکـــوم به گـــریه حق خندیدن نـــدارم

 

 


یــه روز از همیـــن روزها میرم یـــه جــای بـــی نشـــون

یه جایـــی که پیـــدام نکنـــی بشی واسم بلای جـــون

تو میدونی دستاــای تو ســرد بدونــه دست مــن   

باید که از اینجا برم که اب ندی شکست من



 

 

سلام دوستای گلم امیدوارم خوب باشین

من که خوب نیستم زیاد خوب دیگه درد هر جوونی هر وبلاگ نویسی

عشقه .دلم نمیخواست توی وبلاگم کسی ناراخت کنم ولی به قول یکی از دوستام

میگفت فرشادی تو همیشه میگفتی ما بلوگامونو واسه خالی کردن بغضمون ساختیم تو

دیگه چرا!!!خوب راستم میگه من همیشه اینو میگفتم الانم دارم همون کارو میکنم

همه فکر میکنند تودل فرشاد مهربون یه دنیا شادیه مثه کامنتای که میزاره واسه دوستاش

تا با حوندنش شاد شن ولی خوب برعکسه اره دلش یه دنیا غم داره یه دنیا غصه

میدونین وقتی کسیو با تموم وجود دوست داری براش تمام احساس تو میزاری همه زندگیتو به

پای اون میزاری بهش با همه وجود میگی دوسش داری اونم میگه دوست داره عاشقته هیچ

وقت تنهات نمیزاره !!۱

شبوروز به یادش میخوابی وقتی بلند شی ببینیش باهاش لحظه به لحظه زندگی میکنی

ولی یه هو از خواب پا میشه میبینی همه چی مث یه رویا زیبا بود همه چی

به راحتی ۱لیوان اب خوردن تموم شد به همین راحتی اصلان برات قبل باور نیست

هرچی فکر میکنی که چه کاری کردی بازم یادت نمیاد این وسط همه از عاشق ها

توقع دارند ببخشند دروغ های عشقشوو همه توقع دارند معشوقشون رسم عشقو به

جا بیاره اونو ببخشه حتی با اینکه مقصر اون نیسست یه عمر دروغو یه عمر بازیچه بودن

ساده هست بخشیدنش

نمیدونم شاید اکثران میگن نه د روغ گفتن رسم عاشقی نیست

با احساسات کسیکه از ته دل بازی کردنه ولی همه عده ای هم میگن رسم عاشقی بخشیدنه حتی

ااگه بازیچه باشی!!حالا دیگه

اگه عاشق مهربون باشی دیگه بدتر لقب مهربون بودن خیلی یدک کشیدنش سخته همه

توقعاتی میکنند که از عهده ادم شاید خارج باشه

ولی ما دشمنمونم میبخشیم چه برسه به کسی که دوسش داشتیم خیلی دلم گرفته امشب

بغض داره خفم میکنه یه دل میگه بشین گریه کن یه دلمم یگه نه چون به خودم قول دادم

دیگه احساستمو بکشم واسه هیچ کی دیگه خرج نکنم همه رو به ۱چشم ببینم هیچ کسو بهتر نبینم

همه رو دوست داشته باشمبه همه خوبی کنیم ببخشیم بدی هارو تا خدا هم مارو ببخشه

خیلی دلم میخواد داد بزن که صدام به گوش اون کسی که میخوام برسه که بهش بگم

هنوزم دوسش دارم اینم اخرین کسی که تو زندگی دوسش داشتم و دارمو خواهم داشت

خدا خودش بهتر میدونه حقیقت چیه امیدوارم خدا خودش همه رو به معشوقه هاشون برسونه

امیدوارم هیچ کس از عشقش جدا نشه حتی ۱لحظه جدای عاشقو معشوق فقط مرگه که اونم اگه با هم

باشه بهترین هدیه از طرف خداست فقط

۱چیز از خدا میخوام عشقم سالم باشه همیشه شادو خندون منم ببره پیش خودش تا دلم

دیگه زنده نشه  دلم میخوا بیام پیشت خدا جونم

چون اینجا دیگه دارم خفه میشم  خواب نداره به چشام دلم میخواد وقتی خواب برم دیگه پا نشم

هرلحظه برام ۱عمر میگذره اینقده غم رو دلم سنگینی میکنه که  دلم دیگه طاقتشو

نداره  ای خدا خیلی خستم خیلی  بیش ازاون چیزی که فکرشو میکنی خدا

خیلی دوست دارم  خیلی دلم میخواد گریه کنم ولی قول دادم تا وقتی که بمیرم هیچ وقت دیگه گریه نکنم هیچ وقت.. بغضمو توی خودم خفه

میکنم تا هیچ وقت اشک به چشام نیاد ی خدا عشقمو به تو میسپارم

منو ببر منو بکش ولی نزار خار به پای اون بیاد شادی از من بگیر به اون ۲برابر بده

خداجونم خیلی خستم خیلی خیلی ..........

میگن ادم عاشق وقتی شکست میخوره دوست داره شهرو ترک کنه دوست داره بره

دوست داره فقط بره  میگن اگه کسی عاشق باشه صدای شکسته شدن قلب عشقشو میشنوه

اگه خدا اینجوری من که خورد شدم  من که صدای شکستن اومد توی اسمون تو شنیدی؟؟؟

چرا اون نشنید صدای خوردشدنم

خدا توچرااحساسات به من دادی چرا قلب دادی من نمیخوام اینارو من دیگه هیچی نمیخوام

جز 1چیز اونم اودن پیش توهه چرا نمیزاری من بیام چرا منو برگردوندی چرا چرا من که

دلم سیاهه من که این همه کفر میگم چراا فرصت دوباره زده بودن بهم دادی چرا چراااااااااااااا چرا









ÊÇÑíÎ پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ÓÇÚÊ 2:52 ÊæÓØ <---:::فــــــــرشــاد---مهربون--:::--->
              

سلام خدمت دوستای گلم

اول تولد کسیو که دوسش دارم چندروززی میگذره

بهش تبریک میگم اپ بعدی تولد اونه

خوب من برگشتم میخوام دوباره بنویسم ممکنه تا بشم

اون فرشاد مهربون سابق یه کم طول بکشه تا همه رو

خبر کنم یه کمی طول میکشه امدم بگم همتوندوست دارم

این متنم همش شرح و روز حال دل فرشادمهربونه بخونید

توی اپ بعدی خرف میزنم ولی تمام حرف هام توی این متنه

به کسی که زندگیمو وجودمو واسش گزاشتم ولی....

حرف های دلم جز به جزئش انگار از دلم فریاد میزنه

فریاد

 



  و قاصدك چشمانش را همانجا كه پاهايش را گم كرده بود گذاشت و

 پرواز كرد و همه تن گوش شد تا سينه اش مامن ارزوهای سوخته

 باشد.........و ارزوهای سوخته هم پرواز کردند قاصدک بار دیگر

 در فکر بود ، تا اینکه باد شمه ای از عطر گل سرخ به رویش

 پاشید .......... قاصدک سری بالا کرد ، گل سرخش را دید .....

... سر بر شانه دوست نهاد........ دقایق در سکوت گذشت ... گل

 سرخ مثل همیشه تکیه گاه خوبی بود ، و باز دقایق سپری شد ....

... قاصدک به چشمان گل سرخ خیره شد . گل نگاهش را خواند .

قاصدک باز از زندگی می خواند........ از بودن و از رفتن ........

.. راهش را می خواست . این بار گل سرخ سر بر شانه قاصدک نهاد

 . شبنم هایی چند صورت قاصدک را شست. سر انجام گل سرخ لب به

 سخن گشود : قاصدکم ؛ زندگی تنها بودن و زیستن نیست ، زندگی

سوختن و ساختن است . زندگی پابرجاییست ..... زندگی تو را به شرار

ههای آتش عشق میسوزاند تا پاک پاک شی ...... تا عاشق شی ........

. قاصدک هنوز در فکر بود ، خود را به گل سرخ چسباند، انگار بیش از

 پیش به وجودش احتیاج داشت...... نسیمی وزید . ناگهان کوه همسایه

 غرید و لرزید و گدازه های آتشین بر وجودش جاری شد . قاصدک انگار

 ترسید .... کوه از درد به خود میپیچید ولی نگاهش از همیشه محکم تر بود

 ..... انگار عاشق شده بود ... گل سرخ دست قاصدک را گرفت و راه افتاد

. می خواست چیزی نشانش بدهد . در امتداد کوه به پیش رفتند تا به قله

 رسیدند ..... در راه چیزی نبود جز آتش و سوز و گداز .... کوه آغوشش

را باز کرد و قاصدک مبهوت شد ...... باور نمیکرد درون اون کوه دردمند

 چه جواهرات و زیبایی هایی نهفته است ...... نسیم نوازشش کرد .... کوه

دستش را فشرد ....... باور نمیکرد....... نگاه قاصدک به گل سرخ افتاد.

 این بار قاصدک در نگاه گل زندگی را خواند . زندگی همان شرارههایی بود

که از کوه خاکی جواهر ساخت و از قاصدک یه عاشق ........ زندگی سوختن

 و ساختن است و اما زندگی رفتن است .... ناگهان قاصدک به خود آمد...دست

 گل سرخش را سفت فشرد ....... انگار نمیخواست رفتن را باور کند

دیگه وقت رفتنه








ÊÇÑíÎ پنجشنبه هفدهم دی 1388ÓÇÚÊ 16:13 ÊæÓØ <---:::فــــــــرشــاد---مهربون--:::--->